جلسه ~ اعراف ۶
آیه ۵۱
دو جور میتوان آغاز آیه را خواند:
- لهو و لعب را دین خود گرفتند (شبیه ﴿أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَـٰهَهُ هَوَاهُ﴾)
- دینشان را لهو و لعب (یعنی بازیچه و غیرجدی) گرفتند. اینها مردمی هستند که دینِ جدی را بازیچه میگیرند و مسائل بیاهمیت را جدی میگیرند.
لهو کاری است که آدم را از امر دیگری غافل میسازد. لعب کاری است که هدفش امری توهمی و غیرواقعی میباشد. غرور اظهار خیرخواهی از سوی کسی است که در دل بنای فریب دارد. و جحد به معنای انکار میباشد.
فراموش کردن خدا کنایه از بیتوجهی است. به عبارت دیگر، خدا در قیامت متولی حلّ و فصل امور این افراد نمیشود.
پرسش: چه نسبتی میان افعال ذکرشده در آیه برقرار است؟ آیا اولیها علت مسائلی است که در ادامه میآید؟
آیه ۵۲
چرا از فعل جاء استفاده شده است که متضمن حسّ همراهی خدا با این کفار میباشد؟ انتساب چنین فعلی به رسل (در آیات قبلی و همینطور آیه بعد) این مشکل را ندارد.
﴿فَصَّلْنَاهُ﴾ شاید به نزول تدریجی اشاره داشته باشد.
﴿عَلَىٰ عِلْمٍ﴾ یعنی ما از مطالب آن کتاب آگاه بودیم و میدانیم که متقن و قانعکننده است. پس چطور ممکن است اینها ادعا کنند که در آن خللی باشد یا حق نباشد؟! بنا به نظر علامه طباطبایی، بازگشت این آیه به آیه ۳۷ است: با اینکه چنین کتابی نازل کردیم، چطور آنها آیات ما را تکذیب نمودند؟
در پایان آیه میتوان گفت که هدایت و رحمت برای مؤمنان است. (در قرآن آیاتی داریم که این کتاب را هدایتگر مؤمنان و گمراهکننده کافران معرفی مینماید.) اما علامه طباطبایی هدایت را برای همه و رحمت را اختصاصاً برای مؤمنان میداند.
آیه ۵۳
ینظرون در اینجا به معنای ینتظرون است. یک معنا برای تأویل این است که این افراد به وقوع پیوستن وعدهها را میبینند —وعدهها و وعیدها به اصطلاح تأویل میگردد— و سپس میفهمند که سخن پیامبران حق بود و آنگاه درخواست شفاعت و … مینمایند.
علامه طباطبایی ماجرا را عمیق برمیرسد: تأویل یعنی آن حقیقتی که موجب نزول قرآن و انذارها و تبشیرها شده است. در قیامت آن حقیقت را میبینند، چون چشمانشان باز شده است.
این آیه در تقابل با آیه ۴۳ از همین سوره میباشد.
در اصل معنا تفاوتی نمیکند که کتاب را فراموش کرده باشند یا (دیدار) قیامت را.
علامه طباطبایی از جمع بودن واژه «شفعاء» استفاده میکند که نه تنها در قیامت شفیع وجود دارد، بلکه تعدادشان هم کم نیست.
آیه ۵۴
حثیثاً یعنی «به سرعت»: از همان ریشه تشویق و تحریک و وادار کردن.
اِغشاء با دو مفعول یعنی چیزی را با دیگری پوشاندن. روز را با شب یا شب را با روز؟ شاید عمداً این طور نوشته شده است که هر دو را افاده نماید. اما در آیات دیگر داریم که شب چون پردهای زمین را میپوشاند؛ و نیز داریم که شب هیچ گاه به روز نمیرسد و از آن جلو نمیزند، لذا منطقیتر است که شب به دنبال روز باشد.
خلقت آسمانها و زمین در ۶ دوره انجام گرفته است. علامه طباطبایی بحث حول این موضوع را به تفسیر آیات ابتدایی سوره فصلت وا گذاشته است. تفسیر نمونه نیز با توجه به آن آیات تقسیمبندی خلقت در این روزها را تعیین نموده است.
- روزى كه همه جهان به صورت توده گازى شكلى بود كه با گردش به دور خود از هم جدا گرديد و كرات را تشكيل داد.
- این کُرات تدریجاً به صورت توده مذاب و نورانی و یا سرد و قابل سکونت در آمدند.
- منظومه شمسی تشکیل یافت و زمین از خورشید جدا شد.
- زمین سرد و آماده حیات گردید.
- گیاهان و درختان در زمین آشکار شدند.
- حیوانات و انسان در روی زمین ظاهر گشتند.
نهار و لیل در قرآن عکس یکدیگرند. اما یوم یا به شبانهروز اشاره دارد یا به معنای دوره است.
اِستوی الیه یعنی متوجه آن شد یا به سوی آن رفت. اِستوی علیه یعنی بر آن مسلط گشت یا استیلا یافت. کنایه از فرمانروایی و تدبیر امور است.
علامه طباطبایی بحثی طولانی در زمینه عرش دارند. به طور خلاصه، عرش مقامی است که زمام همه امور به آن باز میگردد. آیات عرش معمولاً متضمن معنای تدبیر امور میباشند. به لحاظ لغوی، عرش به تخت پادشاهی یا داربست و سقف اطلاق میگردد. تفاوت عرش و کرسی نیز خود بحثی مستقل است.
شمس و قمر و نجوم یا مفعول خلق هستند یا (در روایات دیگر) فاعل جملهای جدید. معمولاً در قرآن این اشیای نورانی به هدایت و پیامبران و اولیا (به خاطر وجه هدایتیشان) قابل تطبیق است.
امر معانی مختلفی دارد، منجمله فرمان یا امورات. اما اینجا معنایی خاصی از آن مد نظر است که با خلق همخوانی دارد. خلق یعنی آفرینش نخستین و امر یعنی وضع قوانین. به عبارت دیگر، خلق ایجاد ذوات موجودات و امر تدبیر و تعیین و تقدیر آثار و نظام جاری بر آنهاست.
امر دفعی است (کن فیکون یا لمح بصر). اما خلق تدریجی است (مثل همین آیه)، چرا که به عالم ماده و … ارتباط دارد.
خلق به خدا و دیگران نسبت داده شده است (معجزه حضرت مسیح یا خلقت انسان)، اما امر به معنای مورد نظر این آیه فقط برای خداست.
با اینکه گاهی واژه ثُمّ بین خلق و امر میآید، به نظر میرسد امر پیش از خلق باشد: ابتدا قوانین وضع میشود و سپس خلق تدریجاً به وقوع میپیوندد.
تبارک از ریشه بَرَک است: سینه یا گردن شتر که وقتی روی زمین قرار بگیرد، پس از آن شتر روی زمین خواهد نشست و حالت استقرار پدید میآید. لذا این ماده حسّ استقرار و فزونی است. (برکه جایی است که آب در آن مانده است.)
اینجا ظاهراً یعنی برکات ربوبیت خدا به جمیع خلق جاری است.
آیه ۵۵
خُفْیه یعنی پنهانی. تضرع یعنی تذلل و ابراز نیاز. ریشه ضرع هم معنای شباهت و یکسانی دارد و هم معنای فروتنی و تذلل و با رضاعت نیز از طریق اشتقاق کبیر ارتباط دارد.
یا دو حالت متفاوت را نشان میدهند (پنهانی و بیسروصدا و دور از ریا یا با ضجه و زاری)؛ یا اینکه هر دو مربوط به یک حالت است: همانطور که شخص ذلیل و بدبخت ترجیح میدهد از دید مردم پنهان باشد.
اشاره به معتدین ممکن است دستور به اعتدال در پنهان و آشکار دعا باشد. یا اینکه عدم احساس و ابراز نیاز نشانهای از اعتداست. برخی نیز گفتهاند یعنی در دعا کردن خواستههای بیش از حد نداشته باشید!
آیه ۵۶
طمع یعنی امید و معمولاً در قرآن معنای مثبت دارد.
«اصلاح زمین» همان کاری است که به وسیله پیامبر و قرآن انجام شد.
در اینجا بحثی لغوی وجود دارد که چرا قریب (که در ظاهر خبرِ رحمت است) به صیغه مؤنث نیامده است. به هر جهت، این جمله در مورد اجابت دعاست.
آیه ۵۷
بُشر ظاهراً همان بُشُر (جمعِ بشیر) است. تصویرسازی آیه زیباست. بادها قبل از رسیدن باران رحمت نزد مردم آمدهاند و خبر آمدن قریبالوقوع باران را میدهند.
غیر از عاصم، ۹ قاری دیگر به جای بُشراً واژههایی نظیر نُشراً یا نَشراً خواندهاند که با معنای حمل کردن ابرها در ادامه آیه همخوانی دار.
اَقَلَّ یعنی (به آسانی) حمل کردن یا بلند کردن. ماده قلل دو معنا دارد: کمی و بلند کردن. معنای دوم در واژگانی نظیر قُلّة و استقلال ظاهر شده است.
سحاب به معنای ابر از ریشه سحب به معنای کشیدن (و مثلاً انسحاب: عقبنشینی) است. واژه دیگر برای ابر یعنی غمام، از ماده مربوط به پوشش است. در این آیه وجه سنگینی ابر و حملش مد نظر بوده است.
سُقنا از ماده سوق است، نه سقی.
باران و رویش گیاه چه ارتباطی به رستاخیز دارد؟ درست است که نوعی زنده کردن در میان است، اما شاید پیچیدگی این عملیات منظور باشد.
آیه ۵۴ نقش خدا در آغاز عالم را بیان نمود و این آیه نقش او در بازگشت و معاد را.
آیه ۵۸
نَکِد یعنی بیفایده یا کمفایده و شاید کم.
هر چند آیه به تنها مثلی عام است، به خاطر بافتار در مورد عام بودن رحمت الهی و بهره بردن هر کس به اندازه ظرفیت وجودی خویش میباشد. قرآن نیز برای مؤمنان شفا و رحمت است، اما برای ظالمان تنها زیان میباشد.
یخرج دوم جا داشت متعدی باشد و ظاهراً قرائات نادری نیز اینطورند.
توضیح بیشتر و «تعدد مثالها» چگونه در این آیه انجام شده است؟ چرا از فعل «یشکرون» در آخر آیه استفاده شده است؟
آیه ۵۹
قومِ یعنی قومی (قومِ من).
یکی نمونه از بلد خبیث است. در حدیث داریم که نوح اولین رسالت را عامه داشته است. جهانی بودن دعوت او از نفرینش در سوره نوح نیز استنباط میشود.
از طرف دیگر گفته میشود که شأن رسول رساندن پیام و اتمام حجت است. لذا حضرت نوح (ع) نخستین رسول هستند.
آیه ۶۰
ملأ یعنی بزرگان قوم (قدرت سیاسی، در مقابل مُترَفین که قدرت اقتصادی هستند). از آن جهت به ایشان ملأ میگویند که جاه و جبروتشان چشم مردم را پر میکند.
نوع صحبت کردنشان خیلی متکبرانه است؛ گویی نظر اینهاست که اهمیت دارد.
آیه ۶۲
نصح در ریشه به معنای خالص بودن و بیشیلهپیله بودن است. لذا برای دلسوزی و اینها به کار میرود.
آیه ۶۴
﴿فِي الْفُلْكِ﴾ میتواند متعلق به ﴿الَّذِينَ مَعَهُ﴾ باشد یا به ﴿فَأَنجَيْنَاهُ﴾.
عمین ج عمي (کوردل) است که با اعمی فرق لطیفی دارد. اعمی هم کور ظاهر است و هم باطن.
در مورد شمار پیروان نوح، ۴۰ مرد و ۴۰ زن یا ۹ نفر گفتهاند.