جلسه ~ انعام ۱۰
منابع
- جلد دوم بیضاوی صفحه ۱۷۹
- تفسیر نور صفحه ۵۳۸
- جلد هفتم المیزان صفحه ۳۴۱
بیشتر وقت این جلسه به تبادل نظر حول دو موضوع بحثبرانگیز گذشت:
- ایراد داشتن یا نداشتنِ بهره گرفتن از نظر اکثریت
- احکام ذبح شرعی
در ضمن، پرسشهایی در این راستا مطرح است که میتوان در آینده راجع به آنها بحث کرد.
- آیا میتوان (و باید) احکام الهی را با توجه به عرف و نظر اکثریت تغییر داد؟ تا چه حدّی میتوان چنین کرد؟
- میدانیم که پیامبر به مشورت با مردم خوانده شده است. آیا این دستور تنها منباب شنیدن نظرات و دخیل کردن جامعه در تصمیمگیریها بوده است یا در مواردی (مثلاً در جنگها و …) ممکن است پیامبر نظر خود را کنار گذاشته باشد و با توجه به رأی اکثریت مردم یا نخبگان قوم عمل کرده باشد؟
- به فرض که چنین بوده باشد، آیا این موضوع عصمت ایشان را زیر سؤال میبرد؟
- آیا میتوان اینطور توجیه کرد که بناست مردم خود به اشتباه بودن نظرشان پی ببرند و بهای خطایشان را بپردازند؟
آیه ۱۱۶
خَرص یعنی حدس و مجازاً به عنوان دروغ نیز به کار میرود.
آیا این آیه در نقد یا ذمّ دموکراسی (و مدح نخبهگرایی) است؟ در همین راستا، آیات بسیاری در قرآن داریم با این مضمون که «بیشترشان نمیفهمند یا نمیدانند یا …».
اول از همه باید دید که دستور آیه شامل چه موضوعاتی میشود. از علت مذکور در آیه و محور بحث در آیات بعدی میتوان نتیجه گرفت که اصل موضوع، مسائل اعتقادی است. یعنی در امور دینی و اعتقادی و عبادی، از دستورات خدا اطاعت میکنیم و سخن مخالفان و مسخرهکنندگان را در نظر نمیگیریم. اما در مسائل مربوط به مردم و جامعه به رأی اکثریت رجوع میکنیم. البته دایره مسائلی که دین برایشان حرف دارد ممکن است گستردهتر از امور عبادی باشد. با این نگاه، در «منطقةالفراغ» (یعنی آنجا که دین مسئله را مسکوت گذاشته است) به عقل و احیاناً نظر اکثریت باز میگردیم.
به هر جهت، نمیتوان انکار نمود که اداره امور جامعه، بدان خاطر که باید مورد قبول مردم واقع شود، بالاجبار بایستی نظر اکثریت مردم یا گفتمان اکثریت را نظر داشته باشد. پرسش قابل طرح این است: اگر نظر اکثریت در مسئلهای اجتماعی (به ظاهر) مخالف نظر دین بود، چطور باید رفتار کرد و تا چه حد میتوان نظر دین را به خاطر اکثریت و عرف کنار گذاشت؟
به مناسبت مضمون آیات، صحبت از شورا و مشورت به میان آمد. اولاً مسلمانان در امور خویش توصیه به شورا شدهاند. گویا اهلسنت امروزی و سردمداران واقعهٔ سقیفه در همان صدر اول برای توجیه تصمیمگیری خود از همین آیه کمک گرفتهاند و پاسخ ائمه به این استدلال چنین بوده است که امامتِ امت، امرِ خداست، نه امرِ مردم که در آیه به عهدهٔ آنان گذاشته شده باشد. یک آیهٔ دیگر نیز در قرآن به مسئلهٔ مشورت پرداخته است. این آیه پیامبر را به مشورت با مردم فرا میخواند، لیکن از سیاق آیات پذیرش نظر اکثریت بر نمیآید.1 گاهی پیامبر یا امام معصوم مجبور میشود تا تصمیمی اجتماعی اتخاذ کند که بهترین کار نیست ولی باعث ایجاد آگاهی نادانان قوم میگردد؛ این نوع عمل پراگماتیک باعث میشود مردم پس از چشیدن طعم تلخ شکست پی به اشتباه خود ببرند و هدایت شوند، زیرا در ابتدای کار زمینهٔ پذیرشِ امرِ معصوم برایشان فراهم نبوده است.
مفسران معانی مختلفی برای واژهٔ ارض در آیه ذکر کردهاند: از کلّ زمین گرفته تا شهری خاص مثل مکه. معنا این نیست که یک دموکراسی در کلّ کرهٔ خاکی مذموم و نامطلوب است؛ و نه اینکه این حکم متعلق به دوران صدر اسلام و جامعه مشرک قریش است.
از این جزئیات آیه که بگذریم، مخلص کلام این است که مِلاکِ حق اعلمیت و یقین است، نه اکثریت. هر چند ممکن است رجوع به آرای عمومی و نظر اکثریت (در مواردی و شاید با مقداری صبر و دوراندیشی) یکی از راههای رسیدن به حق باشد.
آیه ۱۱۷
یک «ب» در این آیه (بر سر «من یضلّ…») حذف شده است، در حالی در سوره نحل و سوره قلم وجود دارد.
مهدیّ و مهتدی فرق ظریفی دارند. اولی یعنی از ابتدا در کنف هدایت بوده است و دیگری یعنی در یک لحظهٔ خاص لباس هدایت را به تن کرده است.
بعضی قاریان غیرمشهور «یُضلّ» هم خواندهاند (با فاعلیت خدا).
آیات ۱۱۸ تا ۱۲۱
این دسته آیات به مسئلهٔ ذبیحه میپردازد. از سیاق برمیآید که آیات سورهٔ نحل پیش از این نازل شده است، چون اشاره میکند که حرامها برایتان شرح داده شده است.
همچنین میدانیم که آیات ابتدایی سورهٔ مائده پس از این (و در اواخر عمر پیامبر) نازل شده است. آن آیات شبههای پدید میآورد که آیا حکم مذکور در آیات سورهٔ انعام نسخ شده است یا خیر.
پیشتر گفتیم که آقای خویی تقریباً به نسخ2 اعتقاد ندارد. به نظر ایشان، جز یک مورد در قرآن (حکم آیهٔ نجوا)، بقیهٔ موارد مشکوک به نسخ را میتوان با هم در نظر گرفت و حکم واحدی از آنها استخراج کرد. در این مورد خاص، علامه طباطبایی میگویند اگر آیهٔ سورهٔ مائده ناسخ باشد، تنها در شرطِ اسلامِ ذابح است و لاغیر. به هر جهت، بحث فقهی را خارج از موضوع المیزان میشمارند.
جالب است که دو سورهٔ پشت سر هم (مائده و انعام) به حکم خوردنیها و ذبح شرعی میپردازند، در حالی که یکی از سُوَرِ مکی است و دیگری از آخرین سورههای مدنی؛ و لذا به لحاظ زمان نزول فاصلهٔ زیادی داشتهاند.
فلسفهٔ حکم ذبح شرعی چیست؟ چه دلایلی برای آن میبینید؟ به نظر میرسد، قبح خونریزی در اسلام (حتی در مورد حیوانات) آنقدر است که مگر از روی ضرورت و با اذن خدا نباید و نمیتوان دست به چنین کاری زد. حال اگر به لحاظ سلامتی و تعادل تغذیه میخواهیم گوشت تناول کنیم، بایستی کشتن حیوان را با اذن خدا و آن طور که او دستور داده انجام دهیم. به همین دلیل است در اسلام شکار تفریحی حرام است.
حکم ذبح شرعی ابعاد گوناگونی دارد:
- مکتب یا اذن از خدا
- وسیلهٔ خاص: چاقوی آهنی…
- شیوهٔ ذبح: بریدن رگهای گردن…
- جهت قبله
- امت: ذابح باید مسلمان باشد
- هدف: کشتن برای خوراک؟
دو اصطلاح اِهلال و تذکیه که مربوط به ذبح شرعی هستند، در این آیات اصلاً ذکر نشدهاند. حتی میتوان گفت که این آیه اشارهای به گوشت نکرده است و میتواند کلیتر باشد. ولی با توجه به سیاق و آیات دیگر (که لفظ اُهِلّ در آن آمده و …) معنا در هنگام نزول واضح بوده است.
شاید آیات ۱۱۶ و ۱۱۷ نیز راجع به همین مسئله ذبح شرعی بوده است. آیه ۱۲۰ با قبل و بعدش ارتباطی دارد که شاید در ابتدا به چشم نیاید.
آیه ۱۱۸
این آیه تقریباً نخستین و تنها حکم تشریعی واضح در سوره است. مسئله مراقبت در معاشرت با غیرمسلمانان نیز در این سوره چند بار تکرار شده بود. ولی به هر جهت، وجود چنین حکمی و تأکید چندباره بر آن در میان سورهای سراسر توحیدی و اعتقادی جالب است. شاید علت، نوع جدل مشرکان با مسلمانان در این موضوع است که بخشی از جدلها و استدلالهای متقابل اسلام و مشرکان در طول سوره است. از سوی دیگر میتوان گفت که صنعت حلال و سنت حلالخوری دردسری برای مشرکان پدید آورده بود…
میبینیم که پس از اثبات لزوم پیروی از دستورات الهی به این حکم تشریعی اشاره میگردد. در آیهٔ بعدی متوجه میشویم که مسئله زیر سؤال بردن حکم ذبح شرعی اصلاً مسئله جدیدی نیست!
آیه ۱۱۹
از این آیه چه برداشتی میکنید؟ مشکل خوردن از غیرحلال بوده یا نخوردن از حلال؟ با توجه به اینکه تأکید را در جمله نخست آیه بر روی کدام واژه بگذاریم، دو معنای متفاوت را میتوان برداشت کرد.
شبهه هزارسالهٔ ایراد گرفتن به حلالخوری مسلمانان همراه استدلالی بسیار زیبا بوده است:
آنچه ما میکشیم حلال و آنچه خدا میکشد حرام است؟!
مستقل از اینکه ما در گوشتخواری زیادهروی میکنیم، به نظر میرسد که روی آوردن به گیاهخواری با استدلالی شبیه همین گفتهٔ مشرکان صحیح نباشد. اینکه بگویند «یا باید هر دو را بخوری یا هیچ کدام را»، مشابه استدلال مشرکان در باب شباهت بیع و ربا به نظر میآید.
آیه ۱۲۰
با توجه به لفظ آیه میبینیم که اصل بر حلال بودن است: هم اینجا و هم در آیهٔ ۱۴۵. از سوی دیگر، کسبِ اثم اشاره به عمدی بودن عمل دارد.
دستور آیه مبنی بر پرهیز از گناههای ظاهری و باطنی است. در معنای این دستهبندی مفسران نظرات متفاوتی ابراز داشتهاند:
- بعضی گناهان در علن انجام میگردد و برخی در خفا.
- بعض گناهان توسط جوارحی مانند دست و پا انجام میگیرد و گناهانی نیز (مانند حسد) در قلب شکل میگیرد.
- قبح برخی گناهان آشکار است، مانند ستم به مردم یا دزدی. اما بعضی گناهان پیچیدهتر است و بر اساس دستور خدا حکم به بد بودنش میدهیم. خوردن از گوشت حرام در این دستهٔ دوم جا میگیرد.
- باز میتوان این دستهبندی را تنها در مورد گوشتها و خوردنیها دید که با بافتار این آیات سازگارتر باشد. آنگاه خوردن از گوشت خوک که در آیهٔ ۱۴۵ «رجس» و پلیدی شمرده میشود همان گناه ظاهری خواهد بود و خوردن از گوشت حلالِ ذبحشرعینشده در دستهٔ گناهان باطنی که فهمش دشوارتر است. در همان آیهٔ ۱۴۵ مانند آیهٔ مورد بحث، از این دسته با عنوان «فسق» یا نافرمانی یاد میشود.
تفسیر آخر برای دستهبندی ظاهر و باطن —ولو اینکه از روی جری و تأویل باشد— ارتباط آیه با بافتارش را مشخص میسازد.
آیه ۱۲۱
جملهٔ «و اِن اطعتموهم…» بعد از نهی از خوردن از غیرذبیحه آمده است. این استدلالها ترفند مشرکان بوده است، و الا قضیه این نبوده که بخواهند مسلمانان از گوشت حلال نخورند؛ آنها در واقع میخواستند اینها از گوشت حرام بخورند.
آیه ۱۲۲
گفته شده است که این آیه راجع به ایمان آوردن حضرت حمزه عموی پیامبر در مقابل گمراهی ابوجهل میباشد. البته در روایات (خصوصاً اهلسنت) این آیه را بر افراد دیگری نیز تطبیق کردهاند.
آنچه واضح است و در همین سورهٔ انعام چند بار تکرار شده است، معنای استعاری واژگان آیه است. حیات و مرگ کنایه از ایمان و کفر یا ضلالت میباشد. نور و ظلمت نیز استعاره از راه یافتن به اعمال صالح در مقابل جهل است. برای حیات میتوان مراتب متعددی در نظر گرفت: نباتی، حیوانی، انسانی و ایمانی. درک و فهم هر مرحله برای صاحبان مرتبهٔ پایینتر سخت و شاید ناممکن است. این آیه شباهتی با اِنّما یستجیب الذین یسمعون و حیات طیّبه دارد.
معنای تزیین اعمال و کردار را با توجه به نور و هدایت میتوان متوجه شد. این کافران اصلاً در فضای دیگری سیر میکنند و به نور احساس نیاز نمیکنند.
-
این آیه در بافتار جنگ احد و نکوهش مسلمانان سستعنصر آمده است و اتفاقاً در این آیه التفایی از غیاب (مسلمانان مورد نکوهش) به مخاطب (پیامبر) انجام گرفته است و از پیامبر میخواهد که بر مردم آسان بگیرد و از خطاهایشان درگذرد. این بافتار و پایان آیه که پیامبر را مرجع تصمیمگیری معرفی مینماید، حاکی از این است که مشورت با اطاعت از اکثریت متفاوت است. ظاهراً کارکرد این حکم با توجه به صدر و ذیل آیه، دخالت دادن مسلمانان در فرایند تصمیمگیری و نرم کردن آنان و تا حدی توجیه کردن ایشان است. ↩
-
نکتهٔ دیگری که در این باره مطرح شد، خوانش دیگری از آیهٔ مشهور نسخ است. اولاً آیه را میتوان با توجه به بافتارش به معنای آمدن شریعت نو پنداشت. در ثانی، دو تن از قاریان هفتگانه به جای نُنسِها —آن آیه را از یادها میبریم— نَنسَئْها —(حکم یا نزول) آن آیه را به تأخیر میاندازیم— خواندهاند که حسّ متفاوتی نسبت به مفهوم نسخ میدهد. جالب است که بسیاری از مترجمان (مثلاً مکارم، قرائتی، انصاریان، مجتبوی و خرمشاهی) به این خوانش و معنا نظر داشتهاند. ↩